
سلام بچه ها
من مریم هستم
بچه ها ببخشید که خیلی کم مینوشتم
من این وبلاگ رو میخواستم ببندم
اما اقا رضا نمیدونم به چه دلیلی اما نمیخوان این وبلاگ بسته بشه
منم تصمیم گرفتم این وبلاگ رو به رضا بدم
اون از من لایق تره برای نوشتن توی این وبلاگ
فقط تنهاش نذارین چون به قول خودش خیلی تنهاست
برام خیلی دعا کنید
یا علی
کاشکی دوستیها مثل رابطه ی دست و چشم بود
وقتی دست آسیب می بینه چشم اشک می ریزه
و وقتی چشم اشک می ریزه دست اشکا رو پاک می کنه ...
می گفت عا شقم ![]()
می گفت عا شقم , دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم ![]()
او رفت , تنها ماند ... زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد ![]()
ازاو پرسيدم از عشق چه می دانی ؟ برايم از عشق بگو ![]()
گفت : عشق اتفاق است بايد بنشينی تا بيفتد ![]()
گفت:عشق آسودگيست , خيال است ... خيالی خوش ![]()
گفت : ماندن است . فرو رفتن در خود است ![]()
گفت : خواستن و تملک است , گرفتن است ![]()
گفت : عشق سادست , همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود ![]()
عشقهای ساده اينجايی و عشقهای نزديک و لحظه ای ![]()
گفتم : تو عاشق نبودی و نيستی ![]()
گفتم : عشق يک ماجراست , ماجرايی که بايد آن را بسازی ![]()
گفتم : عشق درد است درد تولدی نو . عشق تولد است به دست خويشتن ![]()
گفتم : عشق رفتن است عبور است , نبودن است ![]()
گفتم:عشق جستجوست , نرسيدن است , نداشتن و بخشيدن است ![]()
گفتم : عشق درد است , دير است و سخت است ![]()
گفتم : عشق زيستن است از نوعی ديگر![]()
به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام ![]()
گفتم عشق راز است . راز بين من و توست , بر ملا نمی شود و پايان ![]()
نمی يابد . مگر به مرگ ![]()
آهی سردی کشید ![]()
دیگه هیچی نگفت ![]()
سرشو انداخت پائین و آروم از پیشم رفت ![]()

سلام به همه بازدیدکنندگان گرامی
آقا یوسف یکی از بازدیدکنندگان وبلاگ من میخواد نظر شما رو درمورد این شعری که
سروده خود برای معشوقش هست رو بدونه
البته این این نوجوان میگفت معشوق من بی دلیل منو رها کرده
من که خیلی لذت بردم از این شعر و واقعا این انگیزه رو تحسین میکنم
شما چطور ؟
قربان همتون ( مریم )
نیمه شب آواره وبی حس وحال*******در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردیم در خیال********دل به یاد آورد ایام وصال
ازجدایی یک شش ماهی می گذشت****یک شش سال ازعمررفت وبرنگشت
دل به یاد آورد اول بار را********خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی آن اسرار را ********آن دوچشم مست آهو وار را
همچورازی مبهم وسربسته بود******چون من ازتکرار او هم خسته بود
آمد وهم آشیان شد با من او********همنشین وهمزبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شدبامن او***ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی*******این چنین آغاز شد دلبستگی
وای ازآن شب زنده داری تا سحر***وای ازعمری که با او شد به سر
مست اوبودم زدنیا بی خبر*******دم به دم این عشق می شد بیشتر
آمدودرخلوتم دمساز شد*********گفتگوها بین ما آغاز شد
گفتمش درعشق پابرجاست دل*****گرگشایی چشم دل زیباست دل
گرتوزئرمان شوی دریاست دل****بی تو شامه بی فرداست دل
دل زعشق روی توحیران شده*****درپی عشق تو سرگردان شده
گفت: درعشقت وفادارم بدان******من تورا بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت رابه سردارم بدان****چون تویی مخمور خمارم بدان
باتو شادی می شود غم های من****با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده****دل زجادوی رخت افسون شده
جز توهریادی به دل مدفون شده****عالم از زیبایت مجنون شده
برلبم بگذاشت لب یعنی خموش****طعم بوسه از سرم بردعقل وهوش
درسرم جزعشق مریم سودا نبود***بهرکس جزمریم دراین دل جا نبود
دیده جز برروی مریم بینا نبود****همچومریمه من هیچ گلی زیبا نبود
خوبی مریم شهره آفاق بود********در نجابت در نکوهی تاخت بود
روزگاراما وفا باما نداشت*******طاقت خوشبختی مارا نداشت
پیش پای عشق ماسنگی گذاشت****بی گمان ازمرگ ما پروا نداشت
آخره این قصه هجران بودوبس****حسرت ورنجه فراوان بودوبس
یاره ما را از جدایی غم نبود******در غمش مجنون و عاشق کم نبود
برسر پیمان خود محکم نبود******سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست*****ساده هم ان عهدوپیمان را شکست
بی خبرپیمان یاری گسست*******این خبر ناگاه پشتم را شکست
ان کبوتر عاقبت ازبند رست******رفت وبا دلدار دگر عهد بست
باکه گویم اوکه همخون من است***خسم جان و تشنهءخون من است
بخت بدبین وصل او قسمت نشد****این گدا مشمول ان رحمت نشد
عاشقان راخوش دلی تقدیرنیست****با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم****باده نوشه غصهء مریم شدم
مست ومخموروخراب ازغم شدم***ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را*******سوخت بی پروا پره پروانه را
خاطراتم را توبیرون کن زسر****دیشب از کف رفت فردا را نگر
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود***عشق دیرین گسسته تاروپود
گرچه آب رفته باز آید به رود****یوسفه بیچاره اما مرده بود
چرا وقتی که آدم تنها میشه
غم و غصه اش قده یه دنیا میشه
میره یه گوشه پنهون میشینه
اونجارو مثل یه زندون میبینه
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت میکنه
وقتی که تنها میشم اشک تو چشام پر میزنه
غم می آد یواش یواش خونه دل در میزنه
یاده اون شبها می افتم زیره مهاب بهار
توی جنگل لبه چشمه می نشستیم من و یار
میگن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه
دل این آدما زشته دیگه زیبا نمی شه
اون بالا باد داره زاغ ابرارو چوب می زنه
اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمی شه
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت میکنه...
سکوت را می پذیرم
اگر بدانم روزی با تو ســــخن خواهم گفت 
تیره بختی را می پذیرم 
اگر بدانم روزی چشمان تو را خواهم سرود 
مـــرگ را می پذیرم 
اگر بدانم روزی تـــــــو خواهی فهمید کـه 
دوستت دارم


باران را دوست نداشت
هميشه باران وقتي مي باريد كه او پر از گريه بود
گريه را دوست نداشت
هميشه هنگامي گريه مي آمد كه دلش شكسته بود
دلش را هم دوست نداشت
هميشه زماني دلش مي شكست كه، او را مي ديد
اما او را دوست داشت و هميشه از او و دلش و گريه مي گذشت
اما از باران نه تمام مشكل همين جا بود او باران را دوست نداشت.










شبی از پش یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب رابرای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های بی احساس
تو را از بین گلهایی که در تنهاییم روئید با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:
دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را
به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی؟
نمی دانم چرا؟
شاید خطا کردم
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا؟ تا کی؟ برای چه؟
ولی رفتی
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایش خیس باران بود
و بعد از رفتن تو انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستیم از دست خواهد رفت
کسی حس کرد که من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد مرا با عبور تلخ خود نخواهی برد هنوز آشفه
چشمان توام
برگرد...
ببین که سر نوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی ما بین اشک و حسرت وتردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است
ومن در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا؟ شاید به رسم عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم...



حرمت من هر چي كه هست از با تو بودن بهتره
آخر خط زندگي اين نفساي آخره
وقتي دارم با هر نفس
از اين زمونه سير مي شم
وقتي با يه زخم زبون
از اين و اون دلگير مي شم
اين آخره راهه ديگه
بايد كه تنها بميرم
تنها تو اوج بي كسي
تو غربت آروم بگيرم
بايد برم بايد برم
بايد كه بي تو بميرم
آخ كه چه سنگين مي زنه
اين نفساي آخرم
سكوت من نشوونه رضايتم نيست
گلايه هامو مي توني از سوي چشمام بخوني
بگو آخه جرمم چيه
كه بايد اين جور بسوزم
هيچي نگم داد نزنم
لبامو رو هم بدوزم
در به در غزل فروش
منم كه گيتار مي زنم
نفرين به عشق و عا شقي
نفرين به بخت و سرنوشت
به اون نگاه كه عشقتو تو سرنوشت من نوشت
نفرين به من نفرين به تو
نفرين به عشق منو تو
به ساده بودنه منو به اون دل سياه تو

وقتي مي شي نياز من اگه نباشي پيش من
اشكاي چشمامو ببين كه مي ريزه به پاي تو
بازم كه بي قرارمو دلوتپس نگاه تو
تموم هستي مني بمون هميشه پيش من
اگه شدم عاشق تو نزار كه بي تاب بمونم
لالايي شبام تويي نزار كه بي خواب بمونم
دارم برات شعر مي خونم شايد به يادم بموني
فقط يه چيز ازت مي خوام هميشه عاشق بموني
دوست دارم خيلي كمه ولي جز اين چيزي نبود
واژه ها رو ولش كنيم عشقو از چشام بخون
نسیمی ملایم می وزید و برگ درختان را به آرامی نوازش می داد،
آنقدر آرام و ملایم که
حالت خوشی به برگ ها بخشیده بود و برگهارا به رقص و آواز وادار ساخته بود
صدای زنگوله ی برگ ها از هر طرف به گوش می رسید و خبر
از یک بزم عالی می داد در چنین حال و هوایی بود که عاشقی شیفته،
زندگی خودش را تقدیم به معشوقه اش می کنه دریچه های قلبش را
باز می کنه،قلبش را بیرون می کشه،به دست می گیره و تقدیم می کنه
قلبی بلورین که درونش پر از محبت و عشق و زندگی بود
قلبی گرم که با صدای آروم می تپید و با هر ضربه اش دوستی ها را
به یاد ها می آورد
قلب عاشق گرانبها ترین گنجینه اش بود که به معشوق سپرده بود
زندگیش بود که با اعتماد کامل به کسی که می پرستید داده بود تا در
کنار قلب خودش حفظش
کنداما معشوق قدر ندونسته و قلب را بازیچه ای ساخته و با اون دل
پاک شروع به بازی کرد و
به اون هیچ ارزشی نمی گذاشت،به هر جایی پرتش می کرد پیش غریبه ها،له اش می کردو بالا خره
آن قلب بلورین شکست ولی به جای خون گرم،اشک و آه از درونش
جاری شد
این اشک دل عاشقی بود که زندگی خودش را باخته بوددر حالی که
معشوق بی هیچ خیالی راهش را کشیده و دنبال سرنوشت موهوم خویش رفت
امشب در این سکوت شب تو را صدا میزنم
امشب به یاد اسم تو هر چی گل جمع میکنم
امشب به یادت اشکها از چشم ریزان میشود
امشب به یادت دل من بی هوش و مستان گشته است
امشب به یادت بی کسی در دل با کس میشود

دنیا را بد ساخته اند
کسی را که دوست داری تو را دوست ندارد
کسی که تورا دوست دارد تو دوستش نمی داری
اما کسی که تودوستش داری واوهم تورا دوست دارد
به رسم وآئین هرگز به هم نمی رسند واین رنج است
زندگی یعنی این ...