تبليغاتX
مریم دلبر
تو و عاشقی
 

حرمت من هر چي كه هست از با تو بودن بهتره

آخر خط زندگي اين نفساي آخره

وقتي دارم با هر نفس

از اين زمونه سير مي شم

وقتي با يه زخم زبون

از اين و اون دلگير مي شم

اين آخره راهه ديگه

بايد كه تنها بميرم

تنها تو اوج بي كسي

تو غربت آروم بگيرم

بايد برم بايد برم

بايد كه بي تو بميرم

آخ كه چه سنگين مي زنه

اين نفساي آخرم

سكوت من نشوونه رضايتم نيست

گلايه هامو مي توني از سوي چشمام بخوني

بگو آخه جرمم چيه

كه بايد اين جور بسوزم

هيچي نگم داد نزنم

لبامو رو هم بدوزم

در به در غزل فروش

منم كه گيتار مي زنم

نفرين به عشق و عا شقي

نفرين به بخت و سرنوشت

به اون نگاه كه عشقتو تو سرنوشت من نوشت

نفرين به من نفرين به تو

نفرين به عشق منو تو

به ساده بودنه منو به اون دل سياه تو

 

 

وقتي مي شي نياز من اگه نباشي پيش من

اشكاي چشمامو ببين كه مي ريزه به پاي تو

بازم كه بي قرارمو دلوتپس نگاه تو

تموم هستي مني بمون هميشه پيش من

اگه شدم عاشق تو نزار كه بي تاب بمونم

لالايي شبام تويي نزار كه بي خواب بمونم

دارم برات شعر مي خونم شايد به يادم بموني

فقط يه چيز ازت مي خوام هميشه عاشق بموني

دوست دارم خيلي كمه ولي جز اين چيزي نبود

واژه ها رو ولش كنيم عشقو از چشام بخون

 

نوشته شده توسط رضا در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 ساعت 13:20 | لینک ثابت |

معشوق

 

نسیمی ملایم می وزید و برگ درختان را به آرامی نوازش می داد،

آنقدر آرام و ملایم که حالت خوشی به برگ ها بخشیده بود و برگها

را به رقص و آواز وادار ساخته بود

صدای زنگوله ی برگ ها از هر طرف به گوش می رسید و خبر

از یک بزم عالی می داد در چنین حال و هوایی بود که عاشقی شیفته،

زندگی خودش را تقدیم به معشوقه اش می کنه دریچه های قلبش را

 باز می کنه،قلبش را بیرون می کشه،به دست می گیره و تقدیم می کنه

قلبی بلورین که درونش پر از محبت و عشق و زندگی بود

قلبی گرم که با صدای آروم می تپید و با هر ضربه اش دوستی ها را

به یاد ها می آورد

قلب عاشق گرانبها ترین گنجینه اش بود که به معشوق سپرده بود

زندگیش بود که با اعتماد کامل به کسی که می پرستید داده بود تا در

کنار قلب خودش حفظش کند

اما معشوق قدر ندونسته و قلب را بازیچه ای ساخته و با اون دل

 پاک شروع به بازی کرد و به اون هیچ ارزشی نمی گذاشت،

به هر جایی پرتش می کرد پیش غریبه ها،له اش می کردو بالا خره

 آن قلب بلورین شکست ولی به جای خون گرم،اشک و آه از درونش

 جاری شد

این اشک دل عاشقی بود که زندگی خودش را باخته بوددر حالی که

معشوق بی هیچ خیالی راهش را کشیده و دنبال سرنوشت موهوم خویش رفت

 

نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه بیستم تیر 1386 ساعت 9:48 | لینک ثابت |

امشب

امشب در این سکوت شب تو را صدا میزنم

امشب به یاد اسم تو هر چی گل جمع میکنم

امشب به یادت اشکها از چشم ریزان میشود

امشب به یادت دل من بی هوش و مستان گشته است

امشب به یادت بی کسی در دل با کس میشود

 

 

دنیا را بد ساخته اند

کسی را که دوست داری تو را دوست ندارد

کسی که تورا دوست دارد تو دوستش نمی داری

اما کسی که تودوستش داری واوهم تورا دوست دارد

به رسم وآئین هرگز به هم نمی رسند واین رنج است

زندگی یعنی این ...

 

نوشته شده توسط رضا در جمعه هشتم تیر 1386 ساعت 0:40 | لینک ثابت |

صداقت

 

صداقت یعنی از مرز افقها

 
به قصد دیدن رویت گذشتن


میان کوچه های سبز احساس


به دنبال قدمه های تو گشتن


نجابت یعنی از باغ نگاهت


به رسم عاطفه یک پونه چیدن


میان سایه روشن های احساس


ترا از پشت یک اینه دیدن

 
دو چشمت سرزمین آرزوها


نگاهت داستان آشنایی ست


امان از آن زمان که قلب عاشق


گرفتار خزان یک جدایی ست


تو در آن سوی مر مرها ی احساس


و من در جستجوی یک بهانه


که شاید روزی از فصل سکفتن


به تو گویم کلامی عاشقانه


کنار سایبان دیدگانت


همیشه آرزوها ارغوانیست


بدان تا صبح پر نور شکفتن


بیاد دیده تو آسمانی ست


طلوع پک دیدار تو یعنی


برای لحظه ای چون یاس بودن


زمستان غریبی را شکستن


و چون ایینه با احساس بودن


برای شهر بی باران دل ها


تو یعنی لحظه ی باران گرفتن


تو یعنی در دل پژمردگی ها


بیاد یک فرشته جان گرفتن


در آن آغاز بی پایان رویش


که از باغ افق گل چیده بودی

 
از آن لحظه که احساس دلم را

 
به امواج نگاهت دیده بودی


چه زیبا شبنمی از آرزو را


بروی لادن روحم نشاند ی


دلت مرز عبور از آسمان بود


و من را به دل این مرز خواند ی


و اینک من کنار دیدگانت


وفا را مثل گل ها می شناسم


اگر چشمان قلبم را ببندند


 تنهای تنها می شناسم


همیشه ساحل دلهای عاشق


بیاد چشم دریا بی قرار است


تو تا آن لحظه ای که می درخشی


تمام سرزمین دل بهار ست


سحر وقتی که می خواهد بیاید


ترا باید از آن بالا ببیند


و باید از گلستان نگاهت


فقط یک شاخه نیلوفر بچیند


سحر قدر ترا می داند و بس


تو یعنی زیر باران تازه گشتن


و یا به احترام یک شقایق


ز مرز آسمان ها هم گذشتن


تواضع یعنی از روی متانت


برای دیدنت دیوانه بودن


و تو یعنی دل صد نسترن را


ز شهر سرخ تنهایی ربودن


دلت تفسیر خوبی های ابی ست


و قلبت قصه ایثار شبنم


نگاهت آسمان آبی و صاف


که می شوید ز چشم عنچه ها غم


نگاهت تا افق بی کینه و پک


و چشمان تو دو ماه نجیب است

 
فضای گرم دستان تو ای عشق


پناه نسترن های غریب است


تو یعنی یک نگاه مهربان را


میان یاسها قسمت نمودن


و شاید تو سر آغاز نگاهی

 
نخستین واژه باغ سرودن


تو یعنی مرهم زخم پرستو


تو یعنی راز درمان شکستن


تو یعنی تا سحر در انتظار


عبور قاصدی زیبا نشستن


تو یعنی نرگس باغ تجسم


تو یعنی یک جهان بالا تر از نور


تو یعنی یک فرشته مثل مهتاب


که با لبخند می اید از آن دور


سپردم به تو دریای دلم را


تو ای افسانه ایثار خورشید

 
دلم از روی عشقی آسمانی


وجودش را به چشمان تو بخشید

نوشته شده توسط رضا در یکشنبه سوم تیر 1386 ساعت 15:20 | لینک ثابت |