
می گفت عا شقم ![]()
می گفت عا شقم , دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم ![]()
او رفت , تنها ماند ... زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد ![]()
ازاو پرسيدم از عشق چه می دانی ؟ برايم از عشق بگو ![]()
گفت : عشق اتفاق است بايد بنشينی تا بيفتد ![]()
گفت:عشق آسودگيست , خيال است ... خيالی خوش ![]()
گفت : ماندن است . فرو رفتن در خود است ![]()
گفت : خواستن و تملک است , گرفتن است ![]()
گفت : عشق سادست , همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود ![]()
عشقهای ساده اينجايی و عشقهای نزديک و لحظه ای ![]()
گفتم : تو عاشق نبودی و نيستی ![]()
گفتم : عشق يک ماجراست , ماجرايی که بايد آن را بسازی ![]()
گفتم : عشق درد است درد تولدی نو . عشق تولد است به دست خويشتن ![]()
گفتم : عشق رفتن است عبور است , نبودن است ![]()
گفتم:عشق جستجوست , نرسيدن است , نداشتن و بخشيدن است ![]()
گفتم : عشق درد است , دير است و سخت است ![]()
گفتم : عشق زيستن است از نوعی ديگر![]()
به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام ![]()
گفتم عشق راز است . راز بين من و توست , بر ملا نمی شود و پايان ![]()
نمی يابد . مگر به مرگ ![]()
آهی سردی کشید ![]()
دیگه هیچی نگفت ![]()
سرشو انداخت پائین و آروم از پیشم رفت ![]()
