
نسیمی ملایم می وزید و برگ درختان را به آرامی نوازش می داد،
آنقدر آرام و ملایم که
حالت خوشی به برگ ها بخشیده بود و برگهارا به رقص و آواز وادار ساخته بود
صدای زنگوله ی برگ ها از هر طرف به گوش می رسید و خبر
از یک بزم عالی می داد در چنین حال و هوایی بود که عاشقی شیفته،
زندگی خودش را تقدیم به معشوقه اش می کنه دریچه های قلبش را
باز می کنه،قلبش را بیرون می کشه،به دست می گیره و تقدیم می کنه
قلبی بلورین که درونش پر از محبت و عشق و زندگی بود
قلبی گرم که با صدای آروم می تپید و با هر ضربه اش دوستی ها را
به یاد ها می آورد
قلب عاشق گرانبها ترین گنجینه اش بود که به معشوق سپرده بود
زندگیش بود که با اعتماد کامل به کسی که می پرستید داده بود تا در
کنار قلب خودش حفظش
کنداما معشوق قدر ندونسته و قلب را بازیچه ای ساخته و با اون دل
پاک شروع به بازی کرد و
به اون هیچ ارزشی نمی گذاشت،به هر جایی پرتش می کرد پیش غریبه ها،له اش می کردو بالا خره
آن قلب بلورین شکست ولی به جای خون گرم،اشک و آه از درونش
جاری شد
این اشک دل عاشقی بود که زندگی خودش را باخته بوددر حالی که
معشوق بی هیچ خیالی راهش را کشیده و دنبال سرنوشت موهوم خویش رفت