
سکوت را می پذیرم
اگر بدانم روزی با تو ســــخن خواهم گفت 
تیره بختی را می پذیرم 
اگر بدانم روزی چشمان تو را خواهم سرود 
مـــرگ را می پذیرم 
اگر بدانم روزی تـــــــو خواهی فهمید کـه 
دوستت دارم


باران را دوست نداشت
هميشه باران وقتي مي باريد كه او پر از گريه بود
گريه را دوست نداشت
هميشه هنگامي گريه مي آمد كه دلش شكسته بود
دلش را هم دوست نداشت
هميشه زماني دلش مي شكست كه، او را مي ديد
اما او را دوست داشت و هميشه از او و دلش و گريه مي گذشت
اما از باران نه تمام مشكل همين جا بود او باران را دوست نداشت.








